تبليغاتX
شاید این جمعه بیاید...
 خواندن قران و کتاب پیامبران بزرگ الهی
حکیمه خاتون می گوید: بعد از اینکه حضرت صاحب الامر ع متولد گردید، امام حسن عسکری ع صدا زد که: «فرزندم را به نزد من بیاور.»
پس او را برداشتم وبه نزد آن حضرت بردم، چون صاحب الامر ع به حضور آن امام حسن عسکری ع رسید، در حالی که بر روی دست من بود بر پدر بزرگوارش سلام کرد.
سپس امام حسن عسکری ع او را بر روی دو دست خود گرفت، بطوری پای مبارک حضرت صاحب الامر ع بر روی سینه شریف پدر بزرگوارش بود. امام حسن عسکری ع دست شریف خود را بر روی انور او مالید و فرمود: «سخن بگو ای حجت خدا و بقیه انبیاء و نور اصفیاء و پناهگاه فقرا و خاتم اوصیاء و ...»
حضرت صاحب الامر ع فرمود:...

«اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله و اشهد ان علیا ولی الله.»
(یعنی: شهادت می دهم که نیست معبودی جز خداوند که تنهاست و شریکی ندارد و بدرستی که محمد، بنده و فرستاده خداوند است و بدرستی که علی، ولی خداوند است.
سپس اوصیاء را تا آن جناب، یک به یک شمرد. سپس امام حسن ع فرمود: «بخوان»
پس او قرائت کرد آنچه نازل شده بود بر پیغمبران و ابتدا نمود به صحف ابراهیم؛ پس آن را به زبان سریانی خواند. آنگاه خواند کتاب ادریس و نوح و کتاب صالح و تورت موسی و انجیل عیسی و فرقان محمد ص و بعد مشغول نقل قصص انبیاء شد.
همچنین او استعاذه نمود و بسم الله گفت و چنین خواند:
«و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین * و نمکن لهم فی الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا یحذرون.» (یعنی: ما می خواستیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم، و حکومتشان را در زمین پابرجا سازیم، و به فرعون هامان و لشگریانشان، آنچه را از آنها بیم داشتند نشان دهیم.)
سپس بر رسول خدا ص و بر امیرالمومنین ع و بر هر یک از ائمه ع صلوات فرستاد. سپس امام حسن عسکری ع، آن حضرت، را به من داد و فرمود: ای عمه! او را به سوی مادرش برگردان تا چشمش روشن شود و اندوهگین نشود و بداند که وعده خداوند جل جلاله، حق است و لکن بیشتر مردم نمی دانند.»
پس من آن حضرت رابسوی مادرش برگرداندم در وقتی که فجر دوم روشن شده بود. پس نماز را بجای آوردم و مشغول خواندن تعقیبات شدم تا آنکه آفتاب، طالع شد. آنگاه از امام حسن عسکری ع خداحافظی کرده و به منزل خود بازگشتم.
روز دیگر صبح هنگام رفتم که بر امام حسن عسکری ع سلام کنم، پرده را برداشتم که حضرت صاحب الامر ع را ببینم ولی آن حضرت را مشاهده نکردم. به امام حسن عسکری ع عرض کردم: «فدای تو شوم! سید من چه شد؟» آن حضرت فرمود: ای عمه! او را سپردم به آن کسی که مادر موسی ع، فرزندش را به او سپرد.


|+| نوشته شده توسط مرید یاران در پنجشنبه ششم تیر 1387  |
 وکیل امام زمان کیست

حسین بن علی معروف به علی بغدادی می گوید: زنی سوال کرد: وکیل حضرت صاحب الزمان ع کیست؟
پس بعضی از اهالی قم به او گفتند: «ابوالقاسم بن روح است.» و او را به آن زن معرفی کردند. پس آن زن نزد ابوالقاسم بن روح رفت و من نیز ان جناب بودم. آن زن گفت: ای شیخ! چه چیزی با من است؟»
شیخ ابوالقاسم فرمود: با تو هر چه هست آن را در دجله بینداز.
پس آن را به دجله انداخت و برگشت و نزد ابی القاسم بن روح آمد. ابوالقاسم به خادم خود فرمود: «آن کیسه را برای ما بیاور.»
پس کیسه ای به نزد او آورد. شیخ به آن زن گفت: ..

«این کیسه ای است که با تو بود و تو آن را در دجله انداختی؟» زن گفت: «آری»
شیخ فرمود: «به تو بگویم که چه چیزی در آن است یا اینکه تو خودت به من می گویی؟» زن گفت: تو بگو.
شیخ فرمود: در این کیسه، یک جفت دستبند طلا قرار دارد و یک حلقه بزرگ که در آن گوهری است و دو حلقه کوچک که در آنها نیز گوهری وجود دارد و دو انگشتر که یکی فیروزه و دیگری عقیق است.
پس آن کیسه را باز کرد و آنچه در آن بود را نشان داد و همانگونه بود که فرمود و هیچ چیزی را جا نگذاشته بود.
زن گفت: این، عینا همان است که من در دجله انداختم.
پس من و آن زن از شادی دیدن این معجزه، بسیار متعجب و خوشحال شدیم.

برگرفته از کتاب عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام زمان - جمعی از محققین و مولفین به سرپرستی حمید عزیزی

|+| نوشته شده توسط مرید یاران در پنجشنبه ششم تیر 1387  |
 تولد شگفت انگیز امام زمان (عج)
حکیمه خاتون، دختر امام جواد ع، بعد از وفات حضرت امام حسن عسکری ع می گوید: بعد از اینکه امام هادی ع به شهادت رسید و امام حسن عسکری ع در جای پدر بزرگوار خود قرار گرفت، من به زیارت او می رفتم، چنانچه به زیارت پدر آن حضرت می رفتم. روزی به نزد ایشان رفتم. پس نرجس خاتون به نزد من آمد که چکمه ام را از پایم در بیاورد.
گفتم: «ای خانم بزرگوارم! من باید چکمه ترا در بیاورم.»
گفت: «تو خانم بزرگوار من هستی! و من باید چکمه ترا در بیاورم.»
گفتم: «خیر! به خدا قسم که نمی گذارم چکمه مرا در بیاوری، بلکه من ترا بر دیدگان خود می گذارم و ترا خدمت می کنم.»
امام حسن عسکری ع سخنان ما را شنید و فرمود: «ای عمه! خداوند ترا جزای خیر بدهد.»
من تا غروب آفتاب در نزد آن حضرت نشستم. سپس کنیزی را صدا کردم و گفت: «لباس مرا بیاور تا مراجعت بکنم.»
امام حسن عسکری ع فرمود: .....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مرید یاران در پنجشنبه ششم تیر 1387  |
 چهل سال در طلب امام زمان صلوات الله علیه

شخصی را سراغ دارم که بیش از چهل سال در طلب امام زمان صلوات الله علیه بود. بعد از چهل سال ریاضت و عبادت به محضر منور حضرت مهدی صلوات الله علیه مشرف شد.
وقتی خدمت آقا رسید از حضرت گلایه عاشقانه کرد: « شما که سرانجام مرا به محضر پذیرفتید، ای کاش یک مقدار زودتر مرا می پذیرفتید و من این همه غصه نمی خوردم و عذاب نمی گشیدم؟»
حضرت فرمودند:

اگر زودتر ما را می دیدید از ما نان و سبزی می خواستی! حالا که چهل سال زحمت کشیده ای می فهمی که چه بخواهی.

|+| نوشته شده توسط مرید یاران در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  |
 عنایت حضرت حجت علیه السلام به چند جوان اهل شوشتر
 

حدود صد سال پیش هفت، هشت نفر جوان اهل شوشتر با هم رفیق می شوند، مسیر توسل به حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را با هم طی می کنند و به قصد توجه به حضرت هر هفته یک جلسه در خارج از شهر روی یک تپه برگزار می کرده اند و دعائی می خواندند.
هر هفته یکی از آنها موظف به پذیرایی از جمع بوده است و غذای مختصری مثل نان و پنیر تهیه می کردند که هم هزینه ای نداشته و هم قصد و هدفشان خالصانه برای توسل به حضرت باشد.
به تعداد نفرات هفته ها می گذرد و حال و هوایی عجیب و امام زمانی بر جلساتشان حکم فرما بوده است.
هفته بعد در حال برگزاری جلسه و توسل و راز و نیاز به مولایشان هستند که می بینند یک آقا سیدی در جمعشان حضور پیدا کرد و خیلی با عظمت و دوست داشتنی است. زیبایی صورت و سیرت از آن بزرگ مرد پیداست.
خلاصه جلسه مثل هر هفته البته با حالی بهتر و شور و شعفی وصف ناپذیر برگزار می شوتد حتی قسمتی از دعا را هم به ایشان می دهند و آقا هم قرائت می کنند تا اینکه دعا تمام می شود و قصد صرف نهار را دارند که آقا می فرماید:
این هفته را اجازه دهید من پذیرایی کنم، آنها هم قبول می کنند و آقا از زیر عبایشان وسائل پذیرائی را بیرون می آورند و از جمع پذیرائی می کند.

در آخر که می خواهند از هم جدا شوند، از او می پرسند، خیلی از شما استفاده کردیم و بهره مند شدیم، فقط نفرمودید اسم شما کیست؟ و کجا می توانیم خدمت شما برسیم.
جواب می دهد: من همان کسی هستم که هر هفته شما به عشق او دور هم جمع می شوید. تازه همگی متوجه حضور حضرت می شوند در حالی که آقا از نظرها پنهان شده است و ...

آن تپه هم اکنون به نام مقام حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در کنار شهر شوشتر که تبدیل به قبور شهداء شده است و معروف به گلستان شهداء می باشد، مورد توجه شیفتگان و ارادتمندان مولا صاحب العصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است و مردم در همان مکان از عنایات آن موجود نازنین بهره می برند و حاجاتشان را می گیرند.
حال معنوی آنجا مثل مسجد جمکران است اگر بیشتر نباشد کمتر نیست.

|+| نوشته شده توسط مرید یاران در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  |
 قاسم بن علا و نامه حضرت ولی عصر ( عج )
نام ایشان  قاسم و نام پدرش « علا» بود و به همین جهت به قاسم بن علاء شهرت یافته است.
مدتی در « ران» که شهری میان مراغه و زنجان بود زندگی می کرد و عمری به بلندای 117 سال داشت. او افتخار دیدار و ارادت و همراهی دهمین و یازدهمین امام نور حضرت نقی و عسکری علیهما السلام را داشت و از کسانی است که به افتخار دریافت توقیع به واسطه « جناب محمد بن عثمان» از محبوب دلها نائل آمده است.
قاسم زندگی پرماجرایی داشت در هشتاد سالگی از دو چشم نابینا شد و پس از سالهای طولانی درست هفت روز پیش از رحلتش بار دیگر یبنا شد و خود با آگاهی کامل روز وفات خویش را که از توقیع مبارک دریافته بود اعلان کرد و این پیش بینی چنان دقیق بود که باعث هدایت یکی از دشمنان اهل بیت شد.
داستان او را مرحوم شیخ طوسی این گونه روایت کرده است:

« محمد بن احمد صفوانی» از افراد مورد اعتماد است، او آورده است که چند ماهی بود که به جناب قاسم بن علا،از سوی جناب محمد بن عثمان دومین نایب خاص امام عصر علیه السلام پیامی نرسیده بود به همین جهت این مرد نگران و بی قرار به نظر می رسید.
روزی از روزها در خدمت او بودم که ناگهان دربان او وارد شد و ما در حال خوردن غذا بودیم که گفت:
« سرورم! سفیر و پیام رسانی از عراق آمده است.»
جناب قاسم شادمان شد و سجده سپاس به جا آورد و به استقبال او شتافت. مرد سالخورده ای در حالی که خورجینی به دوش داشت وارد شد،« قاسم بن علاء» او را به گرمی در آغوش گرفت، خورجین از دوشش برداشت و طشت آب طلبید تا او دست و صورت بشوید و آنگاه او را در کنار خود جای داده و به خوردن غذا دعوت کرد.
غذا صرف شد پس از غذا مرد پیام رسان نامه ای را بیرون آورد و به جناب قاسم تقدیم داشت، او نامه را گرفت و بوسه باران ساخت. آنگاه به منشی خویش داد تا برای او قرائت کند.
منشی او مهر نامه را برداشت و شروع به خواندن نامه کرد تا به نقطه ای رسید و ساکت شد... .
قاسم پرسید: « چرا نمی خوانی؟»
گفت: « احساس مطلب حزن انگیزی کردم اگر می خواهید نخوانم؟»
گفت: « نه، بگو! مگر چیست؟»
منشی گفت: « مرقوم شده است که شما تا چهل روز دیگر جهان را بدرود خواهی گفت وهفت قطعه پارچه برای کفن شما ارسال شده است.»
پرسید: « آیا در آن حال، دین من سالم است؟»
پاسخ داد: « آری! با ایمان سالم و راسخ، جهان را بدرود خواهی گفت.»
جناب قاسم تبسم کرد و گفت: « دیگر پس از این عمر طولانی و نوید رفتن با ایمان کامل، چه آرزویی می توانم داشته باشم؟»
و در این حال پیام رسان برخاست و سه طاقه پارچه و لباس سرخ رنگ « یمنی» و یک عمامه و دو دست لباس و دستمالی از خورجین خود بیرون آورد و تقدیم به « قاسم» کرد.
جناب قاسم پیش از این، پیراهنی از هشتمین امام نور دریافت داشته بود که به عنوان خلعت نزد خود داشت اینها را نیز در کنار آن قرار داد.
ایشان دوستی به نام « عبدالرحمن بن محمد» داشت که سنی مذهب بود و از سرسخت ترین دشمنان خاندان وحی و رسالت بود واتفاقا" همانروز آن مرد برای اصلاح میان پسر « قاسم بن علاء» و مردی به نام « ابوجعفر» که اختلاف مالی داشتند به خانه قاسم آمده بود.
جناب قاسم به دو نفر از دوستدارن اهل بیت نیز که آنجا حضور داشتند گفت:
« بیایید این نامه را به « عبدالرحمن بن محمد» بخوانید چرا که من همواره در اندیشه هدایت او بوده ام و باز هم بدان امید هستم که خداوند به برکت این نامه او را هدایت فرماید.»

دو مرد وزین و سالخورده گفتند:
« جناب! از این امید درگذر چرا که محتوای نامه برای بسیاری از شیعیان قابل تحمل نیست تا چه رسد به « عبدالرحمن» که به خاندان رسالت و دوازدهمین امام نور ایمان ندارد.»
قاسم گفت:
« می دانم که نباید اسرار آل محمد را فاش کنم اما من به خاطر دوستی با او و شور و شوقی که به هدایت او دارم می خواهم به دلایلی نامه را برای او بخوانم ، بنابراین بگیرید و برای او بخوانید.»
به هر حال آن روز گذشت، روز دیگر عبدالرحمن نزد « قاسم بن علاء» آمد و پس از سلام و تعارفات معمولی قاسم گفت: « این نامه را بخوان و در مورد آن خوب و منصفانه بیندیش.»

عبدالرحمن نامه را گرفت و با دقت خواند و دید که خبر مرگ قاسم در آن آمده است نامه را پرت کرد و گفت: « ابو محمد! از عقیده ای که داری به خدا پناه ببر چرا که تو مرد سالخورده و دینداری هستی که از نظر تقوا و درایت بر همه برتری داری این یافته ها چیست؟
خدا در قرآن می فرماید: « و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا" و ما تدری نفس بای ارض تموت.»
و نیز می فرماید: « عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا" ... .»
او دانای غیب است و غیب خود را بر هیچ کسی آشکار نمی سازد.»

جناب قاسم تبسم پرمعنایی کرد و گفت:
 « دوست عزیز! چرا بقیه آیه شریفه را نمی خوانی که می فرماید:
الا لمن ارتض من رسول.
مگر بر آن پیام آوری که از او خشنود باشد و بخواهد. »

و افزود که: « من می دانستم که تو چنین خواهی کرد و دستخوش تعصب خواهی شد اما تاریخ امروز را یادداشت کن و به خاطر داشته باش اگر من درست طبق پیشگویی این نامه از دنیا رفتم بدان که عقیده من صحیح و برخاسته از قرآن است و تو در اندیشه ات تجدید نظر کن.»

عبدالرحمن پذیرفت، تاریخ و روز مورد نظر را در آن نامه، یادداشت کرد و از هم جدا شدند.
پس از هفت روز قاسم بن علاء بیمار شد و همانگونه که در بسترش تکیه داده بود پسرش حسن را فراخواند و در حالی که من و تعدادی از دوستان و بستگانش نظاره می کردیم به دعا و نیایش خالصانه و عاشقانه پرداخت ، به پیامبر و امامان نور توسل جست و با این کلمات به نیایش و توسل خویش ادامه داد:
« یا محمد! یا علی! یا حسن! یا حسین! یا موالی! کونوا شفائی الی الله... .»

چند بار این کلمات را با سوز و گداز تکرار کرد سومین مرتبه که مژگان دیدگان نابینایش به حرکت آمد و حدقه چشم او ورم کرد آستین خود را بالا آورد و روی دیدگان کشید که دیدیم آبی زرد، بسان آبگوشت از دیدگانش فرو ریخت، رو به پسرش حسن و دوستانش « ابو حامد» و « ابو علی» کرد و آنان را نزد خویش فراخواند همه به او نزدیکتر شدیم و با تعجب بسیار دیدیم هر دو چشم او پس از سالها کوری اینک بینا شده است او را آزمودیم دیدیم، آری! چنین است.

جریان او در همه شهر پیچید مردم دسته دسته به دیدار او می آمدند،« ابو سائب» قاضی شهر نیز به دیدار او آمد و ضمن گفتگوی کوتاهی با او در حالی که انگشتر خویش را در دست گرفته بود پرسید: قاسم بن علاء! این چیست و بر آن چه نوشته شده است؟»
 و او درست بسان دورانی که دیدگانش سالم بود پاسخ داد.
آنگاه پسرش حسن را توصیه به تقوا و اجتناب از گناه و نافرمانی خدا نمود و از او پیمان اطاعت و بندگی خدا و پیروی از قرآن و عترت گرفت،آنگاه ورقه ای طلبید و با دست خویش و وصیت نامه نوشت.

پس از چهل روز،همانگونه که در توقیع شریف آمده بود با طالع شدن فجر، قاسم بن علاء از دنیا رفت و آنگاه بود که عیدالرحمن، همان دوستی که با خاندان وحی و رسالت دشمنی می ورزید از راه رسید و با سرو پای برهنه دنبال جنازه قاسم حرکت کرد.
مرگ او را فاجعه ای بزرگ شمرد و او را با عناوین بزرگی یاد کرد، برخی با تعجب پرسیدند:
« عبدالرحمن! مگر چه شده است؟»
گفت: « ساکت باشید من چیزی از قاسم بن علاء دیدم که شما ندیده اید.»
و آنگاه دنبال جنازه او فریاد می کشید که: « واسیداه! ...» و از اندیشه و عقیده خود بازگشت و راه خاندان وحی و رسالت را در پیش گرفت ، شیعه شد و اموال و املاک خود را یکجا وقف محبوب دلها حضرت بقیة الله الاعظم علیه السلام نمود.
به هر حال پیکر پاک قاسم را در مغسل نهادند،ابو حامد که یکی از دوستانش بود آب ریخت و ابوعلی او را غسل داد و در پارچه هایی که پیام رسان آورده بود او را کفن کردند و پیراهن امام رضا علیه السلام را  که به او خلعت داده شده بود بر او پوشانیدند و او را به خاک سپردند.
پس از مدتی نامه ای که در بردارنده تسلیت از ناحیه مقدسه بود به نام پسرش حسن صادر گشت که در پایان آن این عبارت آمده بود:
« خداوند فرمانبرداری خویش را بر تو الهام فرماید و تو را از نافرمانیش بازدارد ... .»

|+| نوشته شده توسط مرید یاران در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  |
 توسل به حضرت مهدی علیه السلام و رفع عذاب قبر

در شب نیمه شعبان در بیابان تخت فولاد اصفهان، کنار بعضی از قبور در سجده مشغول ذکر یونسیه بودم. یک نفر عشار در روز قبل مدفون نموده بودند.
رایحه کریه استشمام نمودم و آتشی که مایل به سیاهی بود، سه مرتبه از آن قبر ظاهر شد. فقیر از شدت وحشت مدهوش افتادم، تقریبا تا یک ساعت متلفت نبودم.
بعد از آن مشغول به نافله شب شدم و بعد از نافله در سجده در محل دیگر مشغول ادعیه مأثوره بود. در سمت دیگر از دو قبر چنان آتشی ظاهر شد و ... استغاثه از قبر شنیدم که متوسل به حضرت صاحب الزمان صلوات الله علیه شدم. سپس دیدم نوری ظاهر شد هنگامی که از سمت آن دو قبر عبور نمودم، دیگر اثری از آن عذاب نیافتم.
 


|+| نوشته شده توسط مرید یاران در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  |
 در راستای عشق به امام زمان (عج) از نگاه ایت الله العظمی بهجت دامت برکاته
   

امام زمان (عج) (عینُ النّاظره و اُذُنُه السّامِعَه ولِسانُهُ النّاطق و یَدُهُ الباسطَه: چشم بینا، گوش شنوا، زبان گویا و دست گشادۀ خداوند) است. [در محضر بهجت:1/22]
در رؤیت امام (علیه السلام) مقابله و محاذات شرط نیست؛ بلکه هر جا نشسته، بر اَرَضین سُفلی و سماوات سبع و مافیهنَّ و ما بینهنَّ اِشراف دارد. [در محضر بهجت:1/41]
سبب غیبت امام زمان (عج) خود ما هستیم! [در محضر بهجت:1/91]
به افرادی که پیش از ظهور در دین و ایمان باقی می مانند و ثابت قدم هستند، عنایات و الطاف خاصی می شود. [در محضر بهجت:1/102]


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مرید یاران در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  |
 عنایت ولی عصر - عج

شخصی ناشناسی به اتفاق یکی از دوستان حاج مرشد برای صرف ناهار به مغازه چلوکبابی مرشد می روند.
پس از صرف غذا حاج مرشد می آید و سر میز این دو نفر می نشیند و رو به مرد غریبه می کند و می فرماید:«هر چه آقا فرمودند، بیان کن».
 مرد غریبه رنگش سرخ می شود. دوباره حاج مرشد رو به مرد غریبه می کند و می فرماید:«هر چه آقا فرمودند، بگو».
 مرد غریبه یک مرتبه گریان می شود و به حال اشک می گوید: جناب مرشد پس از مدتها دعا از خدا خواسته بودم خدمت حضرت ولی عصر(سلام الله علیه) برسم تا در موضوعی بنده را راهنمایی فرماید.
دیشب حضرت بقیت الله الاعظم را در خواب دیدم و به من فرمودند:
احسن کما احسن الله علیک! یعنی نیکی کن همانطور که خدا به تو نیکی کرده است!

|+| نوشته شده توسط مرید یاران در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  |
 مهمّ تر از دعا براى تعجيل فرج
چاپ ارسال

مهمّ تر از دعا براى تعجيل فرج حضرت مهدى ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ ، دعا براى بقاى ايمان و ثبات قدم در عقيده و عدم انكار آن حضرت تا ظهور او مى باشد؛ زيرا مردن، تنها قطع حياتِ دنياى چند روزه ى فانى است؛ اما بيرون رفتن از عقيده ى صحيح، موجب هلاكت ابدى از حيات جاويد آخرت و خلود در جهنّم است، لذا حضرت امير ـ عليه السّلام ـ در ليلةُ المَبيت از رسول اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ مى پرسد:
«أَفِى سَلامَةٍ مِنْ دِينِى؟»(1) آيا دين من سالم خواهد بود؟

يعنى از استقامت در دين و ثبات ايمان و عقيده تا مرز شهادت را كه از خود شهادت بالاتر است، از آن حضرت سؤال مى كند.
اين دعا خيلى عالى است كه دستور داده شده است در زمان غيبت خوانده شود، كه:
«يا أَللّه  يا رَحْمانُ يا رَحِيمُ! يا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ، ثَبِّتْ قَلْبِى عَلى دِينِكَ.»(2)
اى خدا، اى رحمت گستر، اى مهربان، اى گرداننده ى دل ها، دل مرا بر دينت ثابت و استوار بدار.

1. براى بررسى، ر.ك: عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 266؛ امالى صدوق، ص 155؛ فضائل الاشهر الثلاثة، ص 79؛ النصّ و الاجتهاد، ص 281 و 521؛ المراجعات، ص 251؛ كنزالعمّال، ج 11، ص 617 و...
2. بحارالانوار، ج 52، ص 148؛ ج 92، ص 326؛ اعلام الورى، ص 432؛ كمال الدّين، ج 2، ص 351؛ مهجّ الدعوات، ص 332.

|+| نوشته شده توسط مرید یاران در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  |
 
 
بالا